حقیقت این است که
دنیا گولمان زد
سرمان شیره مالید
فریبمان داد
دنیا
این دنیای حقهبازِ کلاهبردار
دنیای بی همهچیزِ مفتخور
همین دنیای جانیِ حرامزاده
زیر پایمان را خالی کرد
زیرآبمان را زد
ما را فروخت
حقیقت این است که
ما سادهتر از دنیا بودیم
دنیا گرگ بود
ما را خورد
حالا نعش ما را هم رها نمیکند
لاشه خونین ما را هم رها نمیکند
جنازه بد بو و متعفن ما را هم رها نمیکند
استخوانهای شکسته
پوستهای کنده شده
گوشتهای تکه پاره
هیچکدام را رها نمیکند
حقیقت این است که دنیا بازی مرگبارش را بُرد
همین
اوایل، تفریح بود
سرگرم کننده و مهیج
خاص بودنم را نشان میداد
یا شاید
من میخواستم که اینطور نشان بدهم
بعد، تبدیل به کار شد
پول درمیآوردم
بعدتر، تبدیل به عادت شد
نمیتوانستم ترکش کنم
اما امروز
یک نیاز است
نیاز نوشتن
مینویسم چون دوست دارمش
دوست دارمش چون مینویسم
کلمات حس خوبی دارند
چیدنشان کنار هم، کار جالبی است
نیاز نوشتن
توان گفتنم را کم کرده
این روزها به جای داد زدن، مینویسم
به جای عربده زدن، مینویسم
به جای نق زدن، مینویسم
مینویسم آنقدر که دیگر نوشتنم نیاید
همین
به نظر من اصلاً هم قشنگ نیست
پاییز رو میگم
نمیگم زشته
ولی خُب اونطور که جماعت براش غش و ضعف میکنن نیست
قطعاً نیست
خیلی موزی و آب زیرکاهه این فصل
از اون بی برنامهها و بی حساب کتابها
نه سرده نه گرم
نه آفتاب نه بارون
پاییز هزار رنگ
خیلی چرته این حرف
پاییز یه جور ژسته واسه احساسای دروغکی
احساسای دروغکی خودمون به خودمون
یه جور قر و فر نمایشی
یه جور ابراز وجود واسه آدمای بیوجود
وگرنه طرف اگه خیلی رومنس بود با یه پارک رفتن هم شنگول میشد
پاییز فصل دو دوزه بازیِ دو دوزه بازاست
نمیدونم چرا برام اینطوریه
شاید چون هرچی آدم هله هولست ازش حرف میزنه
انگار بقیه فصلا بچه سر راهین
تو پاییزه که هم بخاری روشنه هم پنجره باز
خودش یه جور نشون دهنده دو رنگیِ این آدمه
کاش میشد اصلاً پاییز نباشه
اون وقت سال میشد سه فصل
بهار سه ماه
تابستون شش ماه
زمستونم سه ماه
در ضمن آقای پاییز حضرتعالی هیچم غمگین و دلگیر نیستی
همین
خواب دیدم
خوابی مبهم و نامفهوم
با اعوجاج و تزلزل
دیدم سقوط کردهام
پرت شدهام وسط یک مجتمع مسکونی
چیزی مثل یک شهرک
شهرکی بزرگ و خلوت
خیلی خلوت
تقریباً هیچکس را نمیبینم
اما عجیب است، بیشمار نگاه موزیانه را که سمتم نشانه رفتهاند را حس میکنم
این شهرک، با ساختمانهای بتونی طوسی رنگ محیط شده است
خوب که دقت میکنم، متوجه چیزی میشوم
این ساختمانهای بتونی طوسیرنگ، سکنه ندارند
نه چراغ روشن و نه صدای نوزادی
حتی لباسی هم روی بالکنها نیست
هوا در حالتی بدون تغییر وامانده بود
هر ساعت و ثانیه فرقی نمیکند، همیشه غروب است
نه روشنتر میشود نه تیرهتر
با ابرهایی تنومند، به رنگ آبی کبود
بوی ماهی مرده هم میآمد
کوچهها و خیابانها خیس بودند
وسط شهرک، وسایل بازی بچهها را میبینم
بیمشتری و زنگزده
صدای بم و ناپیدایی از دور پخش میشود
به نظر یک مراسم مذهبی به زبان روسی است
نمیدانم چرا ولی حس میکنم یک پیرمرد معلول دارد آن را گوش میدهد
نزدیکش میشوم
پیرمردی است معلول
پشت به من دارد
روی ویلچر لم داده
برمیگردد
خودم بودم
همین