
تو فکر یه شورشم
ما مثل آن جوشهای سر سیاهی هستیم که
با یک فشار ساده
زرتی بیرون میزنند
زندگی ما را از دو طرف میفشرد
دو طرف چرا؟
چهار طرف
اصلاً از همه طرف
آنقدر فشارت میدهد که
زرتی بترکیم
بیرون بریزیم و بمیریم
فشارمان میدهد تا از روی صورتش پاکمان کند
ما را پاک کند
ما جوشهای سر سیاه را
مایی که زیباییاش را به هم ریختهایم
زندگی، این پیر پسر مفلوک
روبروی آینه میایستد
نیم نگاهی به خودش، نیم نگاهی به ما
به ما جوشهای سر سیاه
یکی از بهترینهایمان را برمیگزیند
یکی از سر سیاهترینمان را
آنها که بزرگترند، دیرتر میمیرند
دردناکتر میمیرند
وقتی میمیرند
وقتی میترکند
گریه زندگی را در میآورند
کاش من آن
بزرگترین جوش سر سیاه زندگی باشم
همین
من دیگر اینجا نمیمانم
باید بروم مریخ
زمین دیگر جای من نیست
میروم دیگر پشتم را هم نگاه نمیکنم
دور میشوم
هزاران کیلومتر
میلیونها کیلومتر
نمیدانم، خیلی دور میشوم
زمین دارد خُلقم را تنگ میکند
هوایش برایم سنگین است
سبزیهایش، به چشمم زرد میآید
آبیاش، سیاه است
و مدتهاست دیگر سفیدی ندارد
میروم و از دار دنیا
فقط سر رسیدم را میبرم
همین
میتونست یه صبح باشه مثه بقیه صبحای دیگه
میتونست هرطوری دیگه شروع بشه نه اینطوری
میتونست حداقل به همون بدی قبل باشه
به همون مسخرگی و چرت و پرتی قبل
امروز صبح با صدای مدیر یا ناظم یا یه خر دیگه استارت خورد
از مدرسه جلو خونهمون
جلوی جلوی خونه
زیر بالکن اصن
طوری که قشنگ میتونستم جزئیات رو ببینم و بشنوم
صف نامنظم پسربچههای ریزه پیزه
با روپوشهای منظم سورمهای و آبی
کولهپشتیهای نو و رنگوارنگ
کتونیهای اسپرت و جینگیلپینگیل
همهرو خوب میدیدم
خیلی چیزا فرق کرده بوداینکه نسل جدید چاق و قدکوتاه شدن
اینکه دیگه خبری از کچلی با شماره چهار نیست
تغییر زیاد بود، غیر از یه چیز
اون ناظم یا مدیر دیوث
همون زشت کثافت خپل
همونی که همیشه تاریخ منفور مونده
همشون مثه همن
سرخورده و عقدهای
اصلاحنکرده و بوگندو
اینی هم که من میدیدم یه گُه بود مثه گُهای دیگه
هنوز هم با همون لحن دیکتاتوری صحبت میکرد
پفیوز انگار بچههای مردم رعیتشن
"ببینید گفته باشما، کسی بخواد شلوغ کنه با من طرفه"
خُ حیوون، اون طفل معصوم با اون چشای وقزده چه حس خوبی بهت میده؟
مثلاً تو الان رئیسی؟
الان مدیری؟
حمّال، فکر کردی داری تاثیر شگرف رو ذهن بچهها میذاری؟
میخوای تو دهنا بچرخه که آقای گوز از مدرسه فلان، خیلی جذبه داره؟
مرتیکه عقبافتاده درست چهل دقیقه زر زد
میدیدم تف از اون دهن متعفنش بیرون میزد و میپاچید رو میکروفن
چهل دقیقه واسه کسایی که برای بار اولشونه که یه همچین محیطی رو دیدن
یه مشت اراجیف برای کسایی تا مغز استخونشون ترسیده بودن
آخه بی همهچیز
خوب تو چشات میشه خوند که تو خونه و خونوادت هیچ پُخی نیستی
تو جامعه هم که عن بارت نمیکنن
کودکشِ دوزاری
خیلی دلم میخواست میرفتم جلوش وقتی داشت اون هیکل گندش رو جلو بچههایی که اندازه شوفاژ هم نبودن، با خشونت تکون میداد، مثه سگ میزدم
همین
امروز یک مهر نود و چهار بود
رویایی بود به نام انسانیت
بود و تمام شد
خواب شیرینی که هیچ معلوم نبود به
دیدگان چه کسانی فرومینشیند
از انسانیت این روزها
این روزها
شاید هم این شبها
از انسانیت این شبها
چیزی بیش از تکه پارهای دریده و ژنده
باقی نمانده است
گرگینههایی متعفن
تالاب خون
واگویههای پریشان
روزها کابوس
روزها خفقان
روزها سایهسار
روزهایی که همه شبند
و شب
شبهای عزادار
شبهای کور
رویای انسانیت دیگر حتی در افسانهها
هم نیست
حتی برای خودش هم نیست
تنفر گزاره حقیری است برای
این عفن تکراری
حرامزادههای بی نام و نشان
همینبن بست اول
سوپر رضا
پیرایش سپیده
الکتریکی سید
باتریسازی سرجیک
امانتسرای پیمان
تراشکاری پدیده
بن بست سوم
خدمات کامپیوتر 2000
عکاسی مهشید
دارخانه دکتر نوحی
لوازمالتحریر شمیم
مشاورین مسکن آسمان
مدرسه راهنمایی دخترانه گل مریم
بن بست پنجم
مزون تاج محل
سنگک ماشینی
خیاطی پورمند
ساندویچ ویژه آنی
بستنی پرهام
پروتئین شاهی
بن بست هفتم
آموزشگاه فنی حرفهای دانشیار
آپاراتی برادارن عشقی
مسجد رحمانی
خوار و بار کاج
کادویی چشمه
ارزانسرای توحیدفر
بن بست نهم
خدمات اتومبیل تهران
دکتر سودابه کیا، متخصص کودکان
شیرینسرای خوشه
بانک انصار
گیمنت سیمرغ
گل فروشی باغستان
همین
اینقدر سریع و یهویی رفتی که هنوز وقت نکردم خودمو جمعوجور کنم
آمادگیش رو نداشتم راستش
وقت مردنت نبود، حداقل الان نه
اصلا «جوان ناکام» بهت نمیاد
دعاهای مادرت گرفت
شب احیاء کشوندتت پیش خودش
همین
برسد به دست
امیررضا کریمخان زند
همکلاسی عزیر
همنیمکتی عزیر
هممحلی عزیز
همباشگاهی عزیز
همهیئتی عزیز
فوت شده در 14 تیر 1394